داستان جالب آب معدنی

♥●•لبخند عاشقانه•●♥
بــــی تــــــو . . . بهشت بره جهنـــم

امروز سوار تاکسى بودم یه دختره هم کنارم بود منتظر بودیم تاکسی پر بشه! راننده هم بیرون ماشین

بود، دختره یواشکی داشت آب معدنیشو میخورد که یدفه گفتم خانم من روزم جلوى من آب نخورید

لطفا ! دختره یه نگاه متعجب کرد و آبشو گذاشت کنار ! تاکسى پرشد و راه افتاد مسیر طولانى

بود،وسط راه خودمو زدم بخواب زیر چشمى دیدمدختره میخواد آب بخوره ، سریع چشامو باز کردم گفتم

خانم اینجا آدم روزم هست یکم رعایت کنید خواهشا دیگه ! اى بابا!! پیرمردى که صندلى جلو نشسته

بودم برگشت بهش گفتم دخترم خب یکم رعایتکن بنده خدا حق داره، تو این آفتاب آدم روزه واقعا

تشنه میشه ! دختره که حسابى ضایع شده بود دوبار مجبور شد شیشه آبشو بزاره کنار! تا اینکه

رسید به مقصدشو پیاده شد و منم از قصد همونجا پیاده شدم و وقتى تاکسى رفت شیشه آب

معدنیمو از کیفم درآوردم و شروع به آب خوردن کردم ! واییییییى اگه قیافه دختره رو میدیدید تا یکسال

شادیتون فراهم میشد نگاهش همین جورى به آب خوردن من خشک شده بود ، یدفه خودم خندم

گرفت آب پرید تو گلوم دختره بهم گفت خیلى کثافتى و رفت؟ واقعا اینطوریه بچه به این خوبی ….

(دوستان این چیزای که من می نویسم واقعیت نداره همش از ذهن مریض نویسنده اس)



نظرات شما عزیزان:

هيلدا
ساعت17:20---27 شهريور 1392

پاسخ:!!!!!!


s
ساعت1:06---25 شهريور 1392
جالب بود

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






برچسب‌ها: ادامه مطلب
+ سه شنبه 19 شهريور 1392برچسب:آب معدنی, ساعت 16:17 توسط محمد حسین
solid" height=46 width=147 classid=clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6>

ساخت کد موزيک آنلاين